محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
50
مجمع الانساب ( فارسى )
صفت گروه بنى آدم و چون اين معنى - كرّة بعد اخرى - گفته شد كه ايزد تعالى هرچه هست هفتهفت نهاده ؛ يعنى آسمان هفت و زمين هفت اقليم و سياره هفت و دريا هفت ، اولاد آدم نيز به هفت گروه كرد ، هر گروهى مقيم بعضى از اقاليم سبعه ، و مفصّل هر هفت گروه اين است : چين ، ترك ، روم ، عرب ، فارس ، هند ، حبشه . و اين هفت گروه از بنى آدم هر يكى را طبع و خويى است مخصوص كه در گروه غير او نيست و اين خاصيت و طبع تعلّق به كواكب و افلاك دارد ، كه مربّى و صاحب اقليم آن طايفهاند ، يعنى كسانى كه تعلّق به كوكبى دارند ، همان طبع و خوى و خاصيت آن ستاره دارند كه به دو منسوباند و اين ضعيف ، به قوّت و توفيق ايزد - جلّت اسمائه - بعضى از مفصّلات شمايل هر گروهى از اين گروه هفتگانه تقرير و تشريح دهد ، ان شاء اللّه تعالى . صفت اهل چين مملكت چين مملكتى است بغايت بسيط عريض و در سه اقليم داخل است ، در اوّل و دوم و سوم « 1 » ، و دار الملك چين را . . . گويند ، و شهرى است بزرگ چنان كه بر گرد آن شهر سه شبانه روز راه است . و نزديك آن شهرى است بزرگ كه آن را « كوفه » گويند ، اما پادشاه در . . . نشيند . در ميانهء شهر آبى است كه شهر بر هر دو طرف آن آب است و آب در ميان است . پادشاه ايشان را قديما « فغفور » گفتندى و در زمان آخر « طمغاج » گفتندى تا در زمان آخرترين « خان » گفتندى . حكايت كنند كه در عهد پادشاهان قديم ، در چين قاعدهاى بوده است كه پادشاه ايشان سالى يك نوبت بار عام دادى در ميدان ، و در سر آن ميدان چوبى بزرگ نهاده بودى و تيشهاى پيش آن چوب نهاده ، هركس [ 29 ] كه پيش پادشاه رفتى ، گذرش بدان چوب بودى ، آن تيشه برداشتى و يك زخم بر آن چوب زدى و زيادت از يك زخم نزدى و چون به آخر رسيدى ، از آن چوب صورتى پرداخته گشتى پاكيزه ، و اين غايت لطافت و كياست اهل چين است . يعنى آن زخم كه نخستين زد ، دوم چون رسيد دانست كه مراد او چه
--> ( 1 ) . در حالى كه ياقوت ، چين را فقط در اقليم اوّل مىداند : « و الصّين فى الاقليم الاوّل . »